عکس هایی از پارک پرندگان بوستان مهدی
به همراه تصاویری از باغ وحش تعطیل شده بوستان علوی
این تصاویر مربوط به پارک پرندگان بوستان مهدی شهر قم هست. مدتی قبل، باغ وحش بوستان علوی، به خاطر شایعات بیماری حیوانات موقتا مسدود شده بود، و ماه گذشته به طور کامل تعطیل شد. تو شهر ما، ملت کلا تو کار تعطیل کردن و بستن و .... هستن. ;) خلاصه بهانه ای شد برای این پست تصاویر پارک پرندگان بوستان مهدی و البته در ادامه مطلب، تصاویر قدیمی پارک علوی قم. خداییش حیف نبود بستنش؟
در ادامه همین صفحه هم در صورت تمایل یک داستان کوتاه زیبا که به صورت اتفاقی از خانم پروین پژواک توی نت به پستم خورد رو گذاشتم، دوست داشتید، مطالعه کنید. محبت کردن هر چی پرنده اسم و رسم دار قشنگ هست، به اسم خانم ها تمام کردن. قوی زیبا در این داستان دختر هست، پرنده قاتل هم پسر. آخرشم فیلم هندی میشه. کلا از ادبیات دویست سیصد سال به این طرف دنیا که نگاه کنید،(بعد از رنسانس و فمینیسم)، هر چی کفتار و شیر و اصغر قاتل و شمر و خولی و حرمله هست، مردان. هر چی مظلوم و ناز و خواستنی هست، خانومان!! یعنی پیامهای نهفته در این داستان کوتاه دیگه اند فمینیست بازی هست.... ;)
ضمنا بخونن اونایی که میگن مصطفی معراجی با ادبیات میانه ای نداره. این داستان کوتاه، پلی هست برای برقراری ارتباط جامعه هنری ادبی، و جامعه بزرگ عکاسان،.... ;)
 |
آدرس جدید این فتوبلاگ
HTTP://Qom-Photos.ir
آدرس جدید فتوبلاگ ایران زمین
http://www.iran-pictures.ir
متن کوتاه از دانشنامه ویکیپدیا
باغ وحش محلی برای نگهداری حیوانات اهلی و وحشی است. در باغ وحش برای هر حیوانی قفسی را آماده کردهاند و اکثرا حیوانات را با جفتشان نگهداری میکنند و برای برخی حیوانات هم زیستگاه مصنوعی ایجاد میکنند. یک باغ وحش میتواند از بخشهای زیر تشکیل شود:بخش جانوران آبزی، بخش پرندگان، بخش جانوران دوزیست و.... که تمام اینها بستگی به وسعت مکان باغ وحش دارد.
باغ های وحش در شهرهای بزرگ دنیا به عنوان مراکز پژوهشی جانورشناسی نیز کاربرد دارند. معمولاً قفسهای حیوانات درنده از میلههای آهن محکم ساخته میشود و گاه نیز در اطراف محوطه زندگی این حیوانات استخرها و دریاچههای عمیق میسازند.
ساخت باغ وحش یا مجموعه نگهداری حیوانات در یونان، روم، ایران و کشورهای اسلامی پیشینه دارد. جرجی زیدان آرد:از سرگرمی های خلفاء گردآوری و نگاهداری حیواناتی امثال شیر و ببر و فیل بود که از وسایل شکوه دربار به شمار میرفت. نخستین کسی که در خاندان عباسیان بدین امر یعنی نگاه داری حیوانات، اهتمام کرد، منصور بود که فیل فراوان نگاهداشت و هارونالرشید شیر و ببر و انواع سگها و میمونها گردآوری کرد، خمارویه بن احمد بن طولون، باغ ویژهای جهت درندگان داشت و در هر گوشه آن قفس و خانه خاصی جهت هر حیوان ساخته بودند.(به علاوه یزید بن معاویه سگ باز و پدر بزرگوار ایشان، معاویه ابن ابوسفیان میمون باز که در این دانشنامه جا مونده اسمشون)
نخستین باغ وحش به سبک جدید در ایران در زمان ناصرالدین شاه قاجار احداث شد و جایگاه آن باغ لالهزار در محل خیابان لاله زار کنونی در تهران بوده است. بعدها این باغ به فرح آباد منتقل و مرکز باغ وحش سلطنتی به شمار آمد.
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
داستان کوتاه مرگ قو
بود نبود، زير آسمان کبود فرمانروايي بود که خود را ملکه عقاب مي ناميد. ملکه عقاب چشماني بزرگ، درخشان و به هم نزديک، بيني بلند که تيغه آن از نيمه رو به پايين خميده بود و گيسوان زيبا داشت. او بر سر خود تاجي از پرهاي عقاب را مي گذاشت که دنباله اش تا پشت پايش مي رسيد. ملکه عقاب هر چند خود از جنس پرنده بود اما پرندگان را دوست نداشت و بخصوص او را با پرنده گان زيبا و خوش الحان خصومتي بود آشکار.
براي بار اول در زمان سلطنت او بود که رسم زشت شکار، اسارت و فروش پرنده ها ميان مردم رواج يافت. براي بار اول در زمان سلطنت او بود که بلبل از گلسرخ، طوطي از شاخ سبز، قمری از لب جويبار جدا ماند. براي بار اول در زمان سلطنت او بود که سينه کبوتر شگافته شد، گوشت کبک کباب گرديد، پرهاي دم طاووس زينت بخش اشيا گشت و بالشت ها و دوشک هاي ثروتمندان از پر پرندگان فضا نرمي يافت.
هر چند تمام پرنده هاي خشکه و آب به ناچار مطيع امر ملکه عقاب شده بود، هنوز پرنده اي بود که آوازه زيبايي، پاکي و بي آزاريش خواب تيره عقاب را برهم مي زد.
آن پرنده کمياب قو بود که دور از قلمروسلطنت ملکه عقاب در درياچه قو مي زيست. ملکه عقاب به جوانان سرزمينش پيام داد که هر آنکس رنج سفر به سوي درياچه قو را بر خود هموار نمايد و پرهاي نرم قو را براي بالشت خوابش هديه بياورد، سلطان قلمروش خواهد گشت. ملکه عقاب را عاشقان بسيار بود و اين زن سختدل و نيرومند که زيبايش به سان صخره هاي بلند کوه ها سرد و سخت و ساکت بود، با چشمان بزرگ قوه يي و تاج شاهپرهاي طلايي اش خواهان بسيار داشت. در ميان جوانان سرزمين او پسري بود رشيد که تا آندم دست به خون پرنده ها نيالوده بود و با اينهمه از عشق تسخير قلب و قلمرو باشکوه ملکه عقاب عزم سفر به درياچه قو را نمود. مادر پيرش به گاه وداع به او گفت: پسرم سفرت از براي نيتي شوم است و ازينرو بر دستم کاسه آب نيست تا بر قفايت بريزم. در عوض دو کاسه چشمم لبريز اشک شور است و دلم گواهي بد مي دهد. پسرم ريختن خون پرنده ها دل انسان را سخت مي سازد. چه دل خود پرنده يي است عاشق آزادي و آواز و پرواز. مگر صداي دل خود را نشنيده اي که مانند دو پرنده پيهم آواز مي خواند: له لا... له لا؟ مگر تپش قلب خود را مانند پرنده هاي اسير که بر قفس بال مي کوبند، احساس نکرده اي؟ پسرم با کشتن هر پرنده تو پري از بال پرواز دل خود را خواهي بريد و با کشتن قو... تو عشق خود را خواهي کشت. قلب سفيد خود را نابود خواهي کرد!
پسر که از حرف هاي مادرش به لرزه درآمده بود، گفت: ولي من براي بدست آوردن عشق عقاب به پر قو نياز دارم. مادرش گفت: چه عشق است اين؟ عشق حقيقي تحمل ديدن خون پرنده زيبا چون قو را ندارد. عشقي که خون بنوشد، دروغين وبي رحم است پسرم. جوان که با سحر چشمان نافذ ملکهء عقاب جادو شده بود، پا در راه گذاشت و گفت: آري عشق او بيرحم است مادرم!
جوان چون صدها جوان ديگر سرزمينش راهي سفري طولاني و دشوار گشت. سختي سفر بدانگونه بود که هر روز از تعداد همراهان سفر کاسته مي شد. عده اي نابود گشت و عده اي از راه برگشت. اما جوان چون کوهنوردي که به هوس تسخير بلندترين قله کوه با سنگ هاي سخت دست و پنجه نرم مي کند، از عزم خود برنگشت. روزها و شب ها در نور آفتاب و مهتاب در حاليکه خيال بال هاي عقاب بر شانه هاي خسته اش سايه مي افکند، راه زد و گام برداشت تا آنکه شامگاهي خنک به قريه يي در کنار درياچهء قو رسيد. با مردم نا آشنا بود و نمي دانست شب را در کجا بگذراند، ولي از همه اولتر مي خواست درياچه را ببيند.
کنار درياچه قو ايستاده بود و به آب صاف که از رنگ غروب سرخرنگ شده بود، مي ديد که ناگاه علفزارهاي تيره رنگ کنار درياچه تکان خورد و دختري از ميان آن، چون نور سپيده از دهن شب بيرون آمد. دختر آنچنان آرام و با وقار راه مي پيمود که رويا و خيال مي نمود. آندم که دختر با ظرافتي بي مانند گردن بلند و نرم خود را سوي جوان دور داد و چشمان سياه و معصوم خود را به او دوخت، سراپاي پسر به لرزه درآمد و با صداي لرزان پرسيد: تو؟
- قو!
دختر سپيد پيراهن چنين پاسخ داد و با مشاهده حيرت پسر با تبسمي مليح علاوه کرد: گذاشتن نامي چنين بر دختران قريه ما امري است معمول. اي بيگانه! آيا کسي را سراغ داري که براي تو نان و آب و جايي براي خواب بدهد؟
پسر گويي گنگ شده باشد، با سر پاسخ منفي داد. دختر او را به خانه خود برد. اتاقي گرم و جاي خواب نرم بدو ارزاني فرمود. پسر ماه اخير زمستان را در خانه ميزبان خود گذشت و از صحبت با پدر پير دختر دريافت که قوها در اوايل بهار به درياچه مي آيند، جفت گيري مي کنند، تخم مي دهند و جوجه هاي شان بزرگ مي شود. آنگاه پيش از سرد شدن هوا بار ديگر به سرزميني مي روند که کسي نمي داند در کجاست و گويا در قلمرو خواب پري هاست.
باري پدر دختر از جوان پرسيد: اينهمه علاقه تو به قو از براي چيست؟
جوان سنگيني نگاه محجوب دختر را بر خود احساس کرد و کوشيد با صداي آرام پاسخ دهد: هيچ صرفامي خواهم قو ها را ببينم...
پدر دختر آه کشيد و گفت: يکبار که قو را ديدي، مهرش بر دلت خواهد نشست.
جوان به تبسم مرموز دختر ديد و بر اضطرابش افزوده گشت.
بهار فرا رسيد. قوها به درياچه برگشتند. تصوير سپيد آنها بر آيينه آب چون گلبرگ هاي گل نسترن شگفت. قوهاي جوان دو بدو دور هم مي چرخيدند، مست بهار عاشقانه مي رقصيدند و آشيانه هاي سبز خود را در جزيره ها کوچک ميان نيزارهاي سبز درياچه مي ساختند. بالاخره روزي دمادم سحر جوان از خواب پريشان برخاست. بر ترديد خود غلبه کرد. تفنگ خود را که شب قبل پاک کرده و لبريز گلوله هاي آتشينش ساخته بود، گرفت. با گام هاي آهسته از خانه برآمد و سوي درياچه رفت. چون کنار آب رسيد، بر شفق خطي سرخ چون خون ريخته بود و هوا هنوز تاريک بود. آرام بر زمين دراز کشيد و جزيره کوچک روبروي خود را که ديده بود ماده قويي بر تخم هاي خود مي خوابد، نشانه گرفت. بند دستانش سست بود. عرق سرد بر جبينش نشسته بود و دلش آشوب مي شد. بادي نرم وزيد و پرهاي سفيد قو را ميان نيزار آشکار کرد. جوان دانست که اگر همين اکنون شليک نکند، در آينده نخواهد توانست قو را بکشد. پس چشمان بزرگ و درخشان ملکه عقاب را به خاطر آورد و انگشت بر ماشه فشرد.
گلوله رها شد. فريادي در هوا پيچيد و قوها پرواز کردند. فرياد آشنا بود. تفنگ از دست جوان افتاد. جوان خود را بر آب زد و ميان ني هاي شکسته دختر جوان را با پيراهن سپيدش غرقه در خون يافت که بر آشيانه قو آرام خفته بود. جوان با حسرت و حيرت گفت: تو؟ دختر تبسمي بيرنگ کرد و گفت: قو! آنگاه نگاه خود را از مسير پرواز پرنده ها گرفت. چشمان سياه خود را که عشق و درد در آن بهم مي آميخت به پسر دوخت و دست سفيد چون بال قو خود را که از آن قطرات خون تازه چون برگ لاله فرو مي ريخت، سوي پسر دراز کرد. جوان دست دختر را گرفت و در حاليکه مي لرزيد، در کنار او زانو زد و پرسيد: تو... تو در اينجا چه مي کني؟
دختر آرام زمزمه کرد: اين صبحگاه به همان شامگاه شبيه است که من ترا براي بار اول ديدم... نيست؟
لبخندي حزين زد و ادامه داد: مي گويند قو هر آنجا که عاشق شد، هنگام مرگ بدانجا باز مي گردد تا در آن ديار جان بر جان آفرين بسپارد. اينک من نيز به ديده گان تو بر مي گردم و جان تلخم را به نگاه هاي شيرين تو مي سپارم، تا باشد که عشق من به تو مرگ قو نام گيرد.
آنگاه گردن بلند و نرمش که آنهمه ظريف و با وقار بود، به آرامي بر بازوي جوان خميد و چشمان سياه و زيبايش بسته گشت. پسر با وحشت و نوميدي فرياد کشيد: نه... نه... نه...
از آنروز تا اکنون شکارچياني که از کناره درياچه قو گذشته اند، حکايت مي کنند که در سپيده فصل بهار آندم که قوهاي عاشق به رقص رويايي خود آغاز مي کنند، شبح دختري را به روي موج هاي نيلي و ميان نيزاران پسته يي ديده اند و گاه که خواسته اند دست به شکار قو برند، دستي نيرومند ميله تفنگ شان را به کناري زده و صدايي تلخ در گوش شان ناليده است: اشتباه نکن! تو عشق خود را خواهي کشت... قلب سپيد خود را نابود خواهي کرد. قلب سپيد و بي گناه خود را... مي داني!
|

|
تصاویر باغ وحش بوستان علوی در ادامه مطلب
ارسال به:
::
::
::
::
::
::
::
::
::
::
::
ادامه مطلب